روزهاي سخت شاغل بودن
امروز دلم ميخواد از روزهاي سخت شاغلي و مادري حرف بزنم. از اين درگيري هميشگي، از كاري كه نمي توانم رهايش كنم، از خانه اي كه دوست ندارم تركش كنم و كودكي كه بيش از همه دوستش دارم و روحيه اي كه نمي توانم عوضش كنم . گاهي فكر ميكنم اگر يك دختر خوب خانه با توانايي لذت بردن از خانه داري بودم ، حتما زندگي راحت تري داشتم، با همسرم به راحتي زندگي مي كردم و كودكم هميشه كنارم بود و من به راحتي او را بزرگ مي كردم. گاهي ديگر فكر ميكنم تا قبل از بچه دار شدن، داشتم با همان هيجان و شگفتي لذت بخش زنگي ميكردم. بي دغدغه خانه داري و مهماني، صبح تا شبمان را به هيجان و شگفتي مي گذرانديم و دغدغه تنها ماندن هيچ كس را هم نداشتيم. اما خودم خواستم ، عقلم حكم كرد كه ما...
نویسنده :
مامان وبابای امیرعلی
12:00










