امير عليامير علي، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات خوب امیر علی

امير علي و آرايشگاه

1392/4/22 11:28
177 بازدید
اشتراک گذاری

امير علي جانبی شک می دونم ،در این دوران کودکیت ، خیلی ها رو می بینی و خیلی صداها رو می شنوی اما اون صدا وچهره ای که تو رو سرشار از امنیت و آرامش می کنه ، کسیه که خداوند رب العالمین ،بهشت رو در زیر پای اون قرار داده و او کسی نیست جز ماماني مهربون .عزیز بابا ؛ اینو می دونی که ماماني تو اون روزها ، چه سختي هايي رو تحمل كرد، كار اداره از يه طرف و دانشگاه از طرف ديگه، چه دغدغه هایی رو متحمل شد.اما سهم من اینه که از طرف تو و خودم از او تشکر کنم و به احترام اون عشق مادرانه اش تمام قدبایستم و از ماماني مهربون تشكر كنم .

همسر مهربانم

از تو می خوامدستان پر مهرتو در دستهاي  مضطربم بذاري تا به آرامش برسم و همیشه در کنارم بمون ووقتی خسته از کار روزانه پناه به ضریح چشمان امير علي مي بريم ، ودر كنار امير علي، سختمحتاج محبت همديگه ايم ، همونطور که در این سالهاي گذشته از آغاز زندگی مشترکمون بینظیر بودی و هستی ، بابت همه صبر و تلاشت تو رو ستایش ميكنم و بارها حس زیبای پدر بودنرو به خودم یادآوری می کنم تا فراموش نکنم اون 257 روزی رو که برای پسرمون و بهخاطر زندگی مون به سختی راه رفتی ، از خوردن خیلی چیزها پرهیز کردی و خیلی رنجکشیدی،هم تو اداره وهم توي دانشگاه، تا سرانجام موفق شدي مدرك كارشناسي تو بگيري.و تو امير علي گلم ،قدر ماماني مهربون رو بدون که بی شک او فرشته است و خدا او را برای تو و تو را برای او و هردوی شما را برای من آفریده است .


راستی امروز دومين روز از ماه رمضونه. امير عليعزیزم امروز دوباره دلم بهانه تو رو گرفته و می خوام از شيطونيات بگم. اکنون دوسال و پنج ماهاز عمر نازنینتوسپری کرده ای و در این روزا ، بلبل زبوني و حرفها و كاراي با مزه اي كه ميكني، چشمهای قشنگت و اون خنده های شیرینت که بدون هیچ توقعی به ماهدیه میکنی مارو به اوج ميبره .ديروز كه خونه مامان بزرگ فرنگيس رفته بوديم براي افطار كلي شيطنت كردي و با حسين پسر خاله بازي كردي ، بعضي وقتا احساس ميكنم نياز به بازيهاي بيشتر و اكشن تري داري ولي كسي رو پيدا نميكني كه باهات همبازي بشه. پسر عزيزم يه وقتايي تنها برای خودت بازی می کنی ، از دور تو را نگاه مي كنم ، لحظاتی بعد، ازآنشور و هیجان می افتی و احساس می کنی تنها هستی ، غافل ازاونكه بدونی هستند کسانی کهمراقب تواند ، با این وصف ميام پيشت ، گویی خدا دنیا رو به تو هدیه کرده ،مجدداً بازی می کنی ، لحظه ای ساکت می شي و چشم در چشمم می دوزی ، کوهی از حرف درچشم داری و با نگاه شیرینت ميگي :بابايي بيا بريم بيرون،وچون چند روزي قرار بود كه ببريمت آرايشگاه ، براي اينكه موهات خيلي بلند شده بود، و اين فرصت مناسبي بود،ولي قبلش بايد از نظر ذهني تورو آماده ميكرديم ، به همين دليل شروع كردم به تعريف از آرايشگاه ، كه الان ميخواييم بريم و آقاي آرايشگر باقيچي موهاتو چيك چيك قيچي ميكنه و موهات خوشگل ميشه و پسر تميزي ميشي. تو كه حسابي ذوق كرده بودي زود رفتي پيش ماماني و بهش گفتي ماماني من ميخوام برم آرايشگاه ، موهامو كوتاه كنما، ماماني هم حسابي قربون صدقت رفت ، كه آفرين پسر گلم.وبعدش به سجاد پسر خاله گفتي كه توام بيا و با هم رفتيم آرايشگاه ، اصلا باورم نميشد كه به اين آرومي بشيني و بذاري موهات كوتاه بشه ، بعد از اينكه اومديم خونه و تو سلام كردي و همه خاله ها قربون صدقت رفتن، بابا بزرگ روكه ديدي رفتي پيشش وگفتي بابابزرگ من رفتم آرايشگاه ببين موهام چقدر خوشگل شده ، بابا بزرگم كه حسابي عاشق تو و حسينه بوست كرد و بهت گفت قربان تو پسر.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)