خاطره تحويل سال 1393
سلام پسر گلم، امير علي جان
حس خوبی دارم. سه ساله که شیرینی های تو رو اینجا نوشته ام تا برای خودت و بچه هات یادگار بمونه. الهی روزی برسه که مثل یه گنج گرانبها اونو تقدیمت کنم و تو هم پاس بداری حرمت نوشتن رو و قلمم رو
.دیوار اناری رنگ خونه ی خاطره هات همیشه نگارین باد برگ گلم
سه سالگیِ قلمرو عشقی که منو ماماني برای تو ساخته ايم و برای خودمونم يه عالمه عشق و مهر و دوستي به ارمغان آورده مبارکمون باشه
از زمانی که خودمو شناختم یادم نمیاد هیچ سالی مثل امسال از روزای پایانی سال لذت برده باشم. همیشه در استرس و هیجان و با یه عالمه خستگی به پیشواز بهار و عید می رفتم. مخصوصا پارسال كه خيلي حالت بد بود و اصلا بهمون خوش نگذشت.اما امسال به یمن حضور سبزت که حالا دیگه مناسبتها و روزا رو درک میکنه و برای دل کوچیکت که دلم میخواست همه ی آیین های پیشوازی بهار رو با آرامش و شادی درک کنه، تلاش کردم ، امسال يك فرق عمده با سالهاي گذشته داشت و اون اينكه ماماني مهربون پيشنهاد داد امسال سال تحويل ، همه دور هم باشيم
به همين خاطر بابا بزرگ و مامان بزرگی و عموها و زن عموها،سال تحويل خونمون دعوت بودن دو روز مونده به سال تحویل، سفره ی هفت سین رو کمابیش چیدمان کرديم و خلاصه حسابیِ حسابی از پایان زمستو ن که بسیار رنگ و بوی بهاری گرفته بود تا این روزای بهار که سرمای زمستون رو بیاد میاره! لذت بردیم. دو قدم مونده به يك هزار و سیصد و نود و سه، توی پذيراييمون چرخ زدیم و با سفره هفت سین ، عکس گرفتیم.

امير علي جان تو هم خيلي به مامان كمك ميكردي براي تزئين سفره هفت سين و كلا ذوق داشتي . كم كم مهمونامون وارد شدن و نزديك تحويل سال بود كه مامان بزرگ گلي، دختر عمو فاطمه رو صدا كرد پيش خودش و اونو در آغوش گرفت و دستاشو لمس كرد واز اينكه بيماري فاطمه خوب شده بود خدارو شكر كرد .با اين حركت مامان بزرگ، تمركزي رو كه براي درك عظمت لحظه هاو هيجان هميشگي داشتم از دست دادم و از شدت خوشحالي امسال برای اولین بار لحظه ی آغاز سال گریه م نگرفت و اشک نریختم! شایدم هیچ غم پنهانی توی دلم نبود که بخواد توی انفجارِ شادی، خودش رو از دلم بریزه بیرون و راحتم کنه. شایدم خسته نبودم، شایدم چون کانال تلویزیونی هموني بود که بچگیام آغاز سال جدید رو اعلام می کرد نوستالژی کودکیام به سراغم اومد و ياد دوران خوش كودكي افتادم.. هر چی که بود سال 92 رو تحویل دادیم و 93 رو از خدای مهربون هدیه گرفتیم.بعد از تحويل سال همگي با هم روبوسي كرديم و آغاز سال جديد رو به هم تبريك گفتيم.و آرزوي سلامتي و خوشي كرديم، همه خوشحال بودن و از اينكه امسال همگي دور هم بوديم ازمون يه جورايي تشكر كردن. سپاسِ رحمتش، که دیدن یک بهار زیبای دیگه رو مهمونمون کرد، هر چند تا همین لحظه هنوز شکوفه ی بهاری رو ندیدیم! یادش بخیر سالهای كودكي، يادمه، توي حياط خونمو ن دو تا درخت گيلاس و آلبالو داشتيم ، با اینکه هوا سرد بود همین که اواخر اسفند یکی دو روز هوا گرم میشد شکوفه ها از دل درخت میپریدن بیرون و مخصوصاً شکوفه های آلبالو که هنوز سر نزده به دست این و اون چیده میشدن به رسالت خوشبوکنندگی! بهار رو نوید میدادن. خیلی دلم میخواد یه کم از شهر خارج بشیم و تا شکوفه ها تموم نشده ببینمشون هر چند امیدی ندارم ،بارون بهاری که از پیش از عید تا همین حالا در کار باریدن و برپاکردن غوغای عاشقانه توی دلهاست گوشواره ای واسه درختا گذاشته باشه.خیلی دلم میخواد بابونه های زردکنار جاده رو ببینم و بیشتر بهار رو باورکنم
یه چیز دیگه هم هست امير علي جان و اون اینکه امسال با خبر سلامتي فاطمه دوست داشتني رنگ و بوی عیدمون رو عوض کرده و هنوز هم امیدوارم بتونیم با دیدن عزیزانمون، مامان بزرگا و بابا بزرگاي مهربونت و خاله ها و .... عیدمون رو رنگی تر و رنگی تر کنیم
دلنوشته بابايي


خاطره تحويل سال 1393
