امير عليامير علي، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

خاطرات خوب امیر علی

امير علي در آتليه

 سلام امير علي جان پا گذاشتن تو رو به این دنیا بهت تبریک میگم . گل پسرم نمیدونم تو چه سن و سالی باشی که بتونی این مطالبو بخونی و درک کنی , ولی هر وقت به سراغ این وبلاگ اومدی , بدون این آرزوی قلبی من و بابا بهرام برای توست « امیدواریم که در تمامی عرصه های زندگیت بتوانیم حامی و پشتیبان خوبی برایت باشیم تا بتوانی قوی و نیرومند قدم برداری و زندگی سرشار از موفقیت , تندرستی , شادابی داشته باشی و ما شاهد خوشبختیت باشیم – با تمام وجود دوستت داریم .» ...
26 مرداد 1391

بهانه قشنگ زندگي

قشنگی زندگی رو تو با وجودت و با اومدنت در بعدازظهر13 بهمن سال1389 بیشتر به ما نشون دادی .ساعت 17:30 دقیقه بود که آوای دلنشین زندگی خودشو نشون داد.با بابایی وبلاگو برات درست کردیم که تموم خاطراتتو ثبت کنیم که بعدها كه بزرگ شدی اینارو بخونی و از روزهایی که این طور گذشته لذت ببری و بدونی که ما بیشتر لذت بردیم ...عزیزمونی عزیزم این وب ثبت خاطرات یه پسر کوچولوی نازی به نام امير علي مهدي است که مامانش دوست داره خاطرات دوران کودکیش رو تا جایی که بتونه اینجا براش بیاره. هرچند مشغله کاری مامان کمتر اجازه این کار رو بهش میده اما مامان همیشه واسه پسر نازش وقت میگذاره البته اگر بابایی هم فرصت داشته باشه حتما تو این کار کمک می کنه. البته ما دیر از این ...
26 مرداد 1391

امير علي در nicu

شنیدن صدای خنده هاي قشنگت، اشک را در چشمانمان جاری ساخت؛ و تو پاک و زیبا،‌ بسیار زیبا،‌ به دنیای من و بابا يي قدم گذاشتی. درتاريخ ١٣/١١/١٣٨٩ساعت 5:30بعداز ظهر بی شک قشنگ ترین ساعاتی بود که من و بابایی تا به حال تجربه کرده بودیم. لمس موجودی آنقدر شیرین و آنقدر عزیز، که می خواهیم، تمام دنیایمان را به پایش بریزیم... قشنگترین برفهاي آسمانی شروع به باریدن کرده بود ... انگار اميرعلي، پسر عزیزمان همراه با قطره های برف از آسمون قشنگ خدا واسه ی ما اومده بود ما با ايجاد اين وبلاگ زيبايي اين عشق آسماني را به قلم مياوريم. گر چه قابل وصف نيست اما با نوشتن خاطرات گل پسرمون ميخواهيم در آينده، شيريني بخش لحظاتش، و در حال، آرامبخش شيرينترين لح...
21 مرداد 1391

امير علي ، عشق، اميد، زندگي

براي امير علي نازنين من! امروز گفتم يه سري به آرشيو مطالب كه قبلاً جمع آوري كرده بودم بزنم ببينم منبعي ،راهنمايي براي پرورش و رشد دادن تو توي سني كه الان هستي پيدا ميكنم يا نه كه چشمم به يه مطلب افتاد. متني كه وقتي قرار شد اسمت امير علي باشه، بعد از جستجوي اسمت توي اينترنت از توي يه وبلاگ پيدا كردم. اينقدر به دلم نشست و شيفته ش شدم كه پرينت گرفتم گفتم بعدا بزارمش تو وبت ولي بذار فعلاً رو ديوار وبلاگت نصبش كنم تا آينده ي نزديك بتوني بخوني و ملكه ي ذهنت بشه عزيزكم: امير علي  وجود من !!! هر انسانی با سرنوشتی مشخّص به این دنیا قدم می گذارد_ او وظیفه ای دارد که باید ادا کند، پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو ت...
21 مرداد 1391

امير علي ستاره زندگي ما

عزيز دلم . امير علي جان چند وقتي هست كه كلمات قشنگي ميگي. نمي دونم از كجامي فهمي وقتي ميگي "مامان" ممكنه تأثيرحرفت بيشتر خريدار داشته باشه. از كجا مي فهمي كه وقتي با لحن و اداي خاصي يه كلمه يا اصطلاح رو ميگي  متفاوت تر ميشه. قربون خدا برم با اين شاهكار خلقتش. تا حالا بوسيدن و در آغوش گرفتن و ناز كردنات برا عروسكا و اسباب بازيات بوده اما حالا ميايي خودت رو به من مي چسبوني، نازم ميكني، حتي مي بوسي و وقتي برا يه كار نادرستت بهت اخم ميكنم ، فوري ميگي قهر ، يعني مامان قهر كرده، فوري نازم ميكني. چه اداهاي خوشكلي با لب و دهنت درمياري كه نمي تونم وصفش كنم. دوربينم اينقد قدرت نداره كه به تصوير بكشه اون لحظه ها رو. فقط ميتونم تو ذه...
21 مرداد 1391

خاطرات كودكي بابايي

 شازده كوچولوي من! امیر علی جان هميشه دلم ميخواست يه جورايي تو رو از كودكيهاي خودم و دغدغه هاي خودم تو اون زمان باخبر كنم، روزايي كه خريدن يه مداد اتد آبی بيست و پنج توماني برام منتهاي آرزو بود و تا بخرمش چندبار ميرفتم لوازم التحريري محل ببينم تموم نشده باشه و پولم بهش ميرسه يا نه. روزگاري كه هفته اي چند بار با مامان (مامان بزرگي تو) ميرفتيم مغازه های کاشانی و شیشه بری محله كه مثل بازار تره بار الآن بود و همه ي دلخوشيم اين بود كه ساندويچي، كبابي يا فالوده شیرازی با مامان بخوريم. بشينيم پشت ميزاي رنگ پريده ي ساندويچ كثيف یا ميزاي چسبونكي فالوده فروشي كه بهمون ژتون پلاستيكي ميداد كه يعني منتظر دريافت فالوده ايم (آخر تمدن بود واقعاً)...
21 مرداد 1391