امير عليامير علي، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

خاطرات خوب امیر علی

خستگي شبانه روزي و روياي با تو بودن

پسرك كوچولوي من، امير علي نازم شب كه ميرسد وقتي تن خسته از دويدنهاي روزانه ام را به رختخواب مي رسانم و خواباندن شبانه ات شروع مي شود و گاهي چندين بار از خواب بيدار مي شوي و من هر بار بلندت ميكنم و تو با كمي شير خوردن دوباره در آغوشم به خواب مي روي. وقتي نيمه شب صداي نفسهايت اعلام ميكنند كه بالاخره خواب عميق شبانگاهي به سراغت آمده است ، وقتي كمرم موفق مي شود سطح زمين را لمس كند ، چشمهايم را مي بندم و همه وجودم را شناور ميكنم روي نفسهاي امير علي عزيزم كه فضاي خانه را پر كرده، انگار آرامش بخش ترين موسيقي عالم را برايم مي نوازد. دلم نمي آيد اين لحظه ها  همين طور راحت براي خودشان بگذرند. كاش ميشد اين لحظه ها را جايي ثبت كرد. ولي نمي شو...
2 شهريور 1391

اي كاش هميشه بامن بماني

 پسر عزيزم امير علي جان ، براي تو مي نويسم ، براي تو كه عزيز ترين عزيزهايي، براي چشمهايت مي نويسم كه پرسشگرانه ترين نگاه را در چشمان تو ديدم. براي تو مي نويسم تويي كه نه بهانه اي براي وجودم، بلكه تنها دليل بودنم هستي، براي تو كه گرفتاريهاي روزمره زندگي مانع بودن هميشگي من كنار توست. كه اين نه وظيفه بلكه آرزوي من است. روزها از پس يكديگر مي گذرند، آنقدر باسرعت كه گاهي با نگاه به تقويم، به تاريخ نوشته شده در آن شك ميكنم ...و تو سرشار از حس كودكي با شيطنتهاي خاص خودت اين روزها را پشت سر مي گذاري و من دلتنگ توام ... آنقدر دلتنگم كه زماني كه در كنار هم هستيم با تمام وجودم در آغوش مي فشارمت و تو متعجب از اين رفتار نگاهم مي كني و آهسته مي خند...
1 شهريور 1391

عاشقانه هاي من و امير علي

امير علي تمام زندگي ما امروز يكي از بهترين لحظات رو با امير علي عزيزم سپري كردم و گفتم براي اينكه تو خاطرم بمونه حتما اين مطلب رو بنويسم. اين روزها كه امير علي ما بلبل زبوني و خوش صحبتي رو شروع كرده دوره جديدي از لذت بردن من و بابايي مهربون از پدر و مادر بودن شروع شده. از بيان شيرين كلمات و البته اشتباهاتي كه بسيار دوست داشتنيه تا اظهار نظرها و بيان جملاتي كه شمارو برا ي چند لحظه ميخكوب ميكنه ، گاهي براي خودش شعر مي خونه و گاهي به زبون خودش حرف مي زنه و بعضي اوقات من رو وادار ميكنه تا دنبالش برم تا چيزي رو كه دستش نمي رسه، با كمك من برداره . بچه كه بود وقتي چيزي رو بهم ميداد و من تشويقش مي كردم كلي ذوق مي كرد و تا يك ساعت قاب عكسشو ميد...
31 مرداد 1391

روزهاي سخت شاغل بودن

امروز دلم ميخواد از روزهاي سخت شاغلي و مادري حرف بزنم. از اين درگيري هميشگي، از كاري كه نمي توانم رهايش كنم، از خانه اي كه دوست ندارم تركش كنم و كودكي كه بيش از همه دوستش دارم و روحيه اي كه نمي توانم عوضش كنم . گاهي فكر ميكنم اگر يك دختر خوب خانه با توانايي لذت بردن از خانه داري بودم ، حتما زندگي راحت تري داشتم، با همسرم به راحتي زندگي مي كردم و كودكم هميشه كنارم بود و من به راحتي او را بزرگ مي كردم. گاهي ديگر فكر ميكنم تا قبل از بچه دار شدن، داشتم با همان هيجان و شگفتي لذت بخش زنگي ميكردم. بي دغدغه خانه داري و مهماني، صبح تا شبمان را به هيجان و شگفتي مي گذرانديم و دغدغه تنها ماندن هيچ كس را هم نداشتيم. اما خودم خواستم ، عقلم حكم كرد كه ما...
31 مرداد 1391

خاطرات گل پسر

سلام به گل پسر عزيزم امير علي جان اين روزهااينقدر چيز تازه ياد ميگيري كه نميرسم بنويسم و و قتي تو وبلاگ هاي ديگه ميرم تازه يادم مياد كه امير علي اين كارا رو بلده و من ازش چيزي ننوشتم براش. يكي از بازيهاي اين روزات كه سرشار از هيجان و خنده ست بپر بپره. ميري رو مبل، يا هر ارتفاعي تو اين مايه ها و ژست پريدن ميگيري. دستات رو ميبري بالا و بدون اينكه از خطرات احتمالي افتادن خبر داشته باشي خودتو پرت مي كني پايين. ما هم سعي ميكنيم دور و بر رو برات امن كنيم و هي تشويقت ميكنيم: بپر بپر. اونوقت اگه ارتفاع خيلي زياد نباشه با كلي ادا و اطوار خودت رو ميپروني، نميدوني كه چه جوري؟ ميدوني؟ هنوز كه نميتوني جفت پا بپري، به حالت راه رفتن يه پات رو از اون بالا...
28 مرداد 1391

واكسن18 ماهگي امير علي

پسرگلم! فردا يك سال و نيمه ميشي. اين اتفاق بسيار شادي آفرينيه اما يه استرس گنده باهاش دارم كه ميدونم خوب نيست. بايد واكسن بزني و من از بس شنيدم كه واكسن اين سن خيلي درد داره همه ش برات ميترسم. امروز بايد بريم شبكه بهداشت و من هي تند تند دارم وبلاگتو آپ ميكنم. از ديروز هي دارم آماده ت ميكنم كه "فردا من و بابايي ميبريمت درمونگاه خانوم بهت واكسن ميزنه ميسوزه آخ" و تو با اين آخ غش غش از ته دل ميخنديدي.و تو هم ميگي آخ، دعا ميكنم خدا برات يه تحمل بالا ارزاني كنه كه بتوني اين درد رو پشت سر بذاري.ا نشاءالله   امير علي كوچولوي مامان، هجدهمين ماهگرد زندگيت مبارك گلم، هميشه عاشقانه دوستت دارم ، تو طپش قلب مامان وبابا هستي، من و بابايي...
28 مرداد 1391

گل پسر مامان

  کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم … هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گر...
26 مرداد 1391