اي كاش هميشه بامن بماني
پسر عزيزم امير علي جان ،
براي تو مي نويسم ، براي تو كه عزيز ترين عزيزهايي، براي چشمهايت مي نويسم كه پرسشگرانه ترين نگاه را در چشمان تو ديدم. براي تو مي نويسم تويي كه نه بهانه اي براي وجودم، بلكه تنها دليل بودنم هستي، براي تو كه گرفتاريهاي روزمره زندگي مانع بودن هميشگي من كنار توست. كه اين نه وظيفه بلكه آرزوي من است. روزها از پس يكديگر مي گذرند، آنقدر باسرعت كه گاهي با نگاه به تقويم، به تاريخ نوشته شده در آن شك ميكنم ...و تو سرشار از حس كودكي با شيطنتهاي خاص خودت اين روزها را پشت سر مي گذاري و من دلتنگ توام ... آنقدر دلتنگم كه زماني كه در كنار هم هستيم با تمام وجودم در آغوش مي فشارمت و تو متعجب از اين رفتار نگاهم مي كني و آهسته مي خندي.... آخر تو نمي داني چيست حس در آغوش گرفتنت. لحظه به لحظه هميشه بي قرارت هستم فرشته كوچولوي خونه.... قصه تكراري مادر شدن، دانستن اينكه هيچ كس نمي تواند كودكت را به اندازه تو دوست داشته باشد، حيف كه آدميزاد خيلي دير ميفهمد كه مادر بودن يعني چه...... كه چقدر يك مادر بچه اش را دوست دارد، چقدر دلتنگي در اين عشق است، چقدر غمگين و باشكوه است مادر بودن، و همه اينها را وقتي مي فهمي كه مادر شده اي.



اي كاش هميشه بامن بماني
