امير عليامير علي، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

خاطرات خوب امیر علی

داستان تلاش و کار روزانه یک مادر واقعی

                           مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم". مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، س...
6 مهر 1391

خاطرات باهم بودن

دلتنگیهای مامان پسر خوب مامان! امروز دلتنگم، دلتنگ روزهای خوبی که با هم بودیم، 6 ماه بیشتر نبود که ما هر لحظه و هر جا کنار هم بودیم. وای چقدر خوب بود. ساعتها با هم بازی می کردیم. با کتاب بازی با کودک ساعتها سرگرم میشدیم و تو چقدر میخندیدی. حتی الان هم كه بزرگتر شدي به این نتیجه رسیدم که مادر بودن را بیشتر از هر موقعی دیگه ای تو اون 6 ماه حس کردم. چون در هر لحظه و ثانیه بزرگ شدنت و جون گرفتنتو میدیدم، ولی حالا از 7 صبح تا 4:30 بعد از ظهر نمیبینمت. تازه میام خونه چه اومدنی باید به فکر غذای تو باشم، خودم حس خوبی ندارم فکر میکنم نمیتونم برات خوب وقت بزارم ولی بازهم چاره ای ندارم. مامانم، پسر خوبم! تمام سعی ام رو میکنم با تو باشم. خودت می...
6 مهر 1391

فرشته در خواب

وقتي فرشته ها در خوابند نميدونم كجا خوندم كه كودك انساني خداحافظي رو زودتر از سلام ياد ميگيره. شايد حكمتش اين باشه كه آخرين چيزي كه تو ذهن مسافركوچولو از بهشت بياد مونده خداحافظيه و هنوز ترديد به سلام به اين دنياي زميني داره. شايد فكر ميكنه اگه سلام نكنه اميدي براي برگشت هست.  نميدونم با فرشته هام به همين قشنگي خداحافظي كردي شاه پسر من كه اگه آره و  اگه من جاي فرشته ها بودم نگهت ميداشتم روزي هزار بار خداحافظيت رو بشنوم. مثل همين حالا كه به هر بهانه اي مجبورت ميكنيم يه باي باي بگي. تو هم كه قربونت برم با زمين و زمون جوري  حرف ميزني كه بيا و ببين. وقتي از يه جا به جاي ديگه ميريم (مثلاً از پذيرايي به اتاق خودت) و قراره...
6 مهر 1391

شكر خداي خوبي كه دنيا رو آفريده

  می دانی پسر گلم ، مادر که باشی دنیا یک رنگ دیگر است....بو و مزه همه دنیا برایت فرق می کند... مادر که باشی تمام دلخوشیت می شود خنده ی طفلت...حاضری هر کار مسخره ای را که بلدی بکنی تا کودکت بخندد و تو دلخوش باشی به حضورش و یادت برود تمام دردهایت را، تمام دلتنگی هایت را و فراموش کنی دوري كودكت را... فراموشی خوب است خیلی خوب... اما همه این ها لذت آن لحظه را دارد که به خودت می آیی و می بینی داری روزی هزار بار خدا را شکر می کنی ....شکری که نه از سر زبان است و می دانی از روی عادت نیست...آنقدر عمیق است که گاهی دلت بخواهد بنشینی و زار بزنی برای تمام ثانیه هایش... شاکرم خدایا برای تمام لحظاتی که می گذرانم با این نعمتت..شاکرم برای آن ...
5 مهر 1391

يادگاري

 با تو ام پسرک عزیزم! تو که نگاهت راه رفتنت ذوق کردنت و ... همه و همه برایم خاص است و می دانم برای همیشه خاص خواهد ماند. با توام. تو که می دانم روزی بزرگ خواهی شد و از همین امروز می توانم بفهمم که آنوقت چقدر دلم برای این روزها تنگ خواهد شد. برای همین روزهایی که من پيش تو هستم وتو شيطوني ميكني و از گوشه چشم می بینم که منتظري ببيني من چيكار ميكنم،  با یک نگاه شیطنت بار می آیی کنارم.  همین که چشمهایم بسته می شود گرمای صورتت را حس می کنم.و كلمه مامان ، مامان پاشوووو آنقدر "كلمه پاشو" رو قشنگ ميگي كه از دلم نمياد از جام بلند نشم وبعدش ميگي بيا  وقتي به چشمهاي خوشگلت نگاه ميكنم. دو تا چشم تیله ای خوش رنگ را که خیره شده به چشمها...
28 شهريور 1391

موهاي امير علي كو؟ نيست .... رفت.

امير علي جان چند وقتي بود كه موهات خيلي بلند شده بود  وخيلي هم فرفري شده بودي تا اينكه بابايي تصميم گرفت موهاي خوشگلتو از ته بزنه و همين كارم كرد ، ولي خودمونيم كچلي چقدر بهت مياد. منم موهاتو برات يادگاري نگه ميدارم و هم وزنش برات صدقه ميندازم تا از چشم و نظر در امان باشي پسر گلم . چند روز اول كه بابايي موهاتو زده بود هر كي تو رو ميديد ميگفت : الهي، چرا موهاشو زدين واي چه خوشگل شده ، چقدر بهش مياد . اما از حال و هواي خودت بگم ، احساس ميكنم ناراحت شدي از اينكه كچلت كرديم ، چون وقتي ازت ميپرسم ، امير علي موهات كو ؟ دوتا دستاتو ميزاري روي سرت و ميگي نيست .... وقتي ميگم موهات چي شده ؟ با حالت تعجب ميگي رفت ..... قربون اون كله كچلت بره مام...
28 شهريور 1391

عشق مادرانه

عشق مادر به فرزند   :داستان مادر من فقط یک چشم داشت.من از او متنفر بودم…اون همیشه مایه خجالت من بود.او برای امرار معاش خانواده،برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیک روز اومده بود دم مدرسه که به من سلام کنه و منو به خونه ببره.آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟اصلا به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش نگاه کردم وفورا از اون جا دور شدم.روز بعد یکی از همکلاسی هام منو مسخره کرد و گفت هووو…مامان تو فقط یک چشم داره.فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا می کرد و منو…کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد… روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو شاد و خوش حال منی،چرا نمی می...
25 شهريور 1391