امير عليامير علي، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات خوب امیر علی

تولد دو سالگي

 تو یک رویایی امير علي جان که حقیقت داشتنت معرکه است ، داشتن یکی مثل تو معجزه است ،امروز روز میلاد دوباره تو است و من خیلی خوشبختم از اینکه مال منی… جز این احساسات چیزی در دلم نمانده ، این هدیه تا آخر عمرم در دلم مانده که دوستت دارم و قلبت این شعر عاشقانه را تا آخرش خوانده …. شعری با عطر احساست ، به لطافت دستانت، به زیبایی چشمانت ، هدیه من به تو در روز میلادت تویی قطره بارانم که گلستان کرده ای باغ وجودم را و امروز یک روز مقدس است که مدتها به انتظار آمدنش نشستم …                                        تولدت مبارک عش...
14 بهمن 1391

خاطره شب يلدا

دلم ميخواد قصه ي شب يلدا رو كه همگي جمع شده بوديم خونه مامان بزرگ فرنگيس برات تعريف كنم تا وقتي بزرگ شدي بدوني كه چه روزهاي خوبي رو پشت سر گذاشتي تا وقتي به اين باور رسيدي  كه بعد از هر سرماي زمستوني،‌ گرما و طراوت بهاري هست و بعد از هر شب بلندي باز هم سپيده ي صبحي، تازه به اين باور برسي كه اگه عاشق باشي و عاشقانه به همه چيز نگاه كني همون زمستون و شب هم پر از رمز و راز و زيباييه. پر از شكوهه.امير علي جان. شب یلدای  1391 در خانه ی مامان بزرگ فرنگيس شبي به یاد ماندنی بود. شبی که هر کس با سخنی آن را به خاطره تبدیل کرد. یلـدا شبی بود که همه بعد از مدت ها دور هم جمع شدند و  یاد آوري كردند که گوش...
9 بهمن 1391

23 ماهگي امير علي

امير علي جان این روزا با داشتنت، با بودنت، با حضور گرمت، دوباره دارم احساس عاشقی می کنم. احساس می کنم همه بهترین های دنیا رو دارم.   می دونی بهترین های دنیا واسه من چیه؟!   بهترین وقت دنیا همون وقتیه که تو به دنیا اومدی و قدم های بهشتی خودتو توی این دنیای خاکی گذاشتی و شدی بهشت من و بابایی.   بهترین لحظه دنیا اون لحظه ایه که در آغوشت می گیرم و سر کوچولوت و روی سینه ام می زاری و آروم می گیری و پر می شی از آرامش و امنیت. انقدر این لحظه قشنگه که بابایی  می گه : واقعا هیچی واسه بچه آغوش مادرش نمی شه.   بهترین عطر دنیا بوی خوش تنته وقتی گردن قشنگت و بو می کنم و با خودم فکر می کنم تا حالا هیچوقت همچین بوی ...
9 بهمن 1391

پسر بامزه

پسر گلم امير علي جان ، جديدا انقدر بلبل زبون شدي كه با همه صحبت ميكني . كلمه هايي رو تكرار ميكني و از ما ميخواهي كه بعد تو تكرار كنيم .مثلا به ماماني ميگي بگو دوچرخه و وقتي ماماني ميگه دوچرخه با اون لحن قشنگنت صداتو كلفت ميكني و ميگي سيبيييييييييييل بابااااااااااااااااات مييييييييچرخخخخخخخخه. يا از خودت كلمه هايي رو ميگي كه خيلي نامفهومه و از ما ميخواي بعد از تو تكرار كنيم مثلا ميگي بگو چيپسي- بگو توكانتمني. بگو كوپالو و از اين قبيل كلمات و هر چي كه ميگذره كلماتت سخت تر ميشه. تا طرف مقابلت نتونه تكرار كنه. ديشب با سارينا كلي بازي كردي و بابايي يه آهنگ تولد براتون گذاشته بود و شما هم حسابي شلوغ ميكرديد و بعد از اينكه سارينا گفت ميخوام برم پ...
9 بهمن 1391

يك داستان واقعي

سلام به پسر گلم  که همیشه عاشقانه دوستش دارم ميخوام يه حقيقت باور نكردني رو برات تعريف كنم تا زماني كه بزرگ شدي و اين مطلب رو خوندي ، بدوني كه تو چه پسر نازي بودي و هيچوقت ماماني رو اذيت نكردي، حقيقتي كه وقتي اونو يادآوري ميكنم اشك تو چشام جمع ميشه . ماجرا از اونجايي شروع شد كه يه روز صبح كه داشتم آماده ميشدم برم سر كار از خواب بيدار شدي و طبق عادت هر روز دوست داشتي شير بخوري ، اومدم كه بهت شير بدم وسينمو يه مقدار فشار دادم ،كمي شير ريخت بيرون ، وتواز اون روز به بعد ديگه شير نخوردي ، الان نزديك به يك هفته ميشه كه ديگه شير مامانو نميخوري ، البته بعضي وقتها مامانو صدا ميكني به بهانه شير خوردن ولي وقتي ميام پيشت خودت ميگي نه نه شير نه ...
26 آذر 1391

امير علي، عاشق باران

  من برگ بودم که باران گرفت                      ودیدم که این قصه پایان گرفت بهار تو آمد به دیدارمن                              و آخر مرا از زمستان گرفت کویر تنت رابه باران زدند                           تن آسمان را عطش جان گرفت  تو میرفتی و چشم من چشمه بود             ومن خیس بودم که باران گرفت   عجب بارشی بود برجان من                  که چو...
11 آذر 1391

سينه زني امير علي

پسرك ناز و خوشگلم سلام   پسركم  الان که دارم این متن رو مینوسم ساعت 12.45 بامداد روز یکشنبه س  روز عاشوراس عزیزم شما الان خوابی  یه خواب آروم یه خواب زیبا ، داشتم تلویزیون نگاه میکردم  روضه خوانی داشت با ناله میخوند . از بی تابی های حضرت زینب میخوند،از ناله های های رباب از ناله های طفل سه ساله امام حسین، یکدفعه دلم گرفت، نتونستم تحمل کنم اومدم  بالای سرت نگات کردم و بوسیدمو بوییدمت ، وای که چقدر سخته یه لحظه خودمونو گذاشتن به جای رباب به جای زینب به جای رقیه و بجای مظلومین کربلا  وقتی دستمو روی سینه ت گذاشتم و صداي قلبتو با دستام حس کردم  کمی دلم آروم گرفت پاورچین پاورچین خودمو به در اتاقت رسوندم...
11 آذر 1391