امير عليامير علي، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات خوب امیر علی

اولين باران پائيزي

باز باران  بي بهانه با ترنمهاي زيبا كودكانه مي رود زين سو به آن سو مي خورد بر تار گيسو بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران در دلم يادش كنم ياد خاطراتي كه به من داد باز باران روي بامم خيس شد خاطره هايم ياد آن دوران شيرين ياد آن روزهاي زيبا پيش چشم همه ما ياد آن الا دولكها ياد آن دوز و كلك ها ياد بالا و بلندي ياد آن سرسره بازي زير باران رفتن و شاد حس خوبي كه به من داد ياد آن خاطره هامان باز باران باز باران ...
8 آذر 1391

بازيهاي كودكانه

اين روزا درخواست زيادتري داري به اينكه باهات بازي كنم. توپ بازي اولين پيشنهاده كه حالا قشنگ توپ رو پرت ميكني براي طرف مقابل و توپي كه به سمتت پرت ميشه ميگيري واونو ميزاري زمين و دوباره شوت ميكني. توي بازي با اسباب بازيهات هم هي ميگي مامان بيا ومنظورت اينه كه بياباهام بازي كن ولي به هرچي دست ميزنم اونو برميداري و ميگي تو با اون يكي بازي كن،‌ سوار كاميونت ميشي و شروع ميكني به گاز دادن، بعضي وقتها هم كاميونتو برميگردوني و با آچار شروع ميكني به تعمير كردن كاميونت.بازي كردن با بچه هاي هم سن و سالتو خيلي دوست داري و مدام به بچه هاي ديگه دستور ميدي مثلا وقتي پسر خاله حسين چيزي رو كرده تو دهنش بهش ميگي حسين نخور نخور . عاشق كتاب داستان حسني و ...
16 آبان 1391

اولین نقاشی امیر علی

پسر گلم ديشب اولین نقاشی خود را كشيدي؛ پر از غرور و افتخار شدم، لذت بردم، جون گرفتم و همه ي خسته گيهام دررفت. پاداشم رو گرفته بودم. امیرعلی عزيزم: شاهد مداد گرفتنت، آن هم به طرز خاصی بودم و هرکدوم از مداد رنگیات که نوک نداشت و تو نمی تونستی نقاشی کنی و با شیرین زبونی خاصی میگفتی مامان نمیشه و مدادت رو با یه مداد دیگه عوض میکردی و با خودت میگفتی با این، با این. چه لحظات شیرینی است اين واقعه ي عظيم بودنت. پسرم دارد نقاشي میکشد. آميزه اي از رنگهاي صورتي و نارنجي و قرمزو آبی كه با هيجان تمام از  مدادرنگیهاش که توي انگشتاي كوچيكش شکل خاصی داشت،روي كاغذ سفيد دفتر شكل میکشید. اين باشكوهترين لحظات من خواهد بود.لحظه هایی که پسرم در حالی که...
16 آبان 1391

خاطره امير علي و بابايي تو مشهد

سلام دارو ندار من آقا جون اول از همه شهادت دردونت رو بهت تسلیت میگم.من به فدای دل محزونت.امام رضا اگه بدونی چقدر دلم واسه از تو گفتن تنگ شده بود.اگه بدونی اون شب که مشهد بودم و اشکام سرازیر بود چقدر دلم صدات زد.....بگو که شنیدی.! امام رضا چند شب پيش متعلق به جوادت بود و من هوایی حرمت..هوایی این بودم که يه جايی بشینمو به زردی گنبدت خیره بشم و حرفامو از چشای خیسم بخونی. باور کن آقا جون از اون وقتي كه قرار شد بيام به پا بوسيت دلتنگ یه دقیقه پرسه زدن توی حرمتم.دلتنگ صدای یا امام رضا گفتن دردمندای پشت پنجره فولاد که با صدای اونا بغض منم بتركه. آقای مهربونم که تنها یه دردونه داری اونم جوادته....جان جواد عزیزت قسم امشب که دخیل بسته های پنجره ...
4 آبان 1391

اولين سفر امير علي به مشهد مقدس

دلم هوای آن آسمان را کرده که بوی خاصی میداد... آسمانی که بر صحن حرمت سایه افکنده بود و قامت خسته اش را بر گنبد طلایت تکیه داده بود ما از روزسه شنبه گذشته1391/7/25عازم سفر زیارتي امام رضا (ع) شدیم و جمعه1391/7/28 برگشتیم.سفر خیلی خوبی بود، بخصوص که امیرعلی هم اولین سفر مشهد رو تجربه میکرد. به همراه مامان بزرگ فرنگيس، بابابزرگ حسن،بابابهرام، خاله آفرين و فائزه، خاله ليلا و حسين پسر خاله و خاله نرگس. امير علي جان اولين بار بود كه از نزديك قطار و ميديدي و با تعجب بهش نگاه ميكردي و مدام ميگفتي قطار او او چي چي ... قطاررفت. قطار نور كه بسيار تميز و شيك بود حركت كرد راستي يادم رفت كه بگم ما دوتا كوپه گرفته بوديم ولي چون اينترنتي ثبت نام كرده بودي...
4 آبان 1391

بدون عنوان

خيلي وقته از پيشرفتهات ننوشتم گلم،‌ از بس كه حواسم به مسائل اجتماعيت مشغول بوده،‌ ببخش.اين روزها كلي بازي جديد ياد گرفتي، به همراه من و بابايي بازيهاي جذابي انجام ميدي از جمله آليسا آليسا ، يا اينكه از ميز تلويزيون ميري بالا و وقتي ميرسي اون بالا شروع ميكني به رقصيدن و دستهات رو به اين طرف و اون طرف حركت دادن و همزمان خودتم ميخوني ناناي ناناي نانا ناناي... ويا وقتي ميگيم بابابزرگ چجوري ميرقصه دوتا دستاتو ميذاري پشتت و شروع ميكني مثل بابا بزرگ رقصيدن، قربون اون رقصيدنت بره ماماني. بعضي وقتها شروع ميكني با بابايي كشتله بازي مثل گلدون خان تو برنامه هزارو شست و شونزده ( عمو پورنگ ) و انقدر اين حركت رو قشنگ اجرا ميكني كه فكر ميكنم از خو...
23 مهر 1391

فرشته بهشتي مادر

سلام  نفس مامان امير علي جان، عزیز دل مادر! من دوست داشتن را باور دارم اما با تمام وجودم مطمئنم که در این دنیا جز عشق خداوند به بندگانش و عشق مادر به فرزندش عشق دیگری وجود نداشته و نیز نخواهد داشت! باور کن در تمام طول عمرم انقدر آرام نبودم، انقدر شاکر و سپاسگزار نبودم! خدا تنها تو را به من هدیه نداد بلکه همراه تو عشق لایتناهی، صبر و شکیبایی بی‌ پایان، امید وافر و دلی‌ پاک و بخشنده عطایم فرمود! موهبت هایی که خداوند لازمه مادر بودن قرار داده است!نفسم هیچ وقت در زندگیم انقدر خوشبخت نبودم، هیچ وقت در عمرم انقدر آرامش رو حس نکردم! من تا عمر دارم باید شاکر خداوند باشم که تو مکمل وجودم را آرامش وصف نشدنی‌ زندگانی و وجودم را...
6 مهر 1391