دل نوشته بابايي
سلام پسر گلم ،امير علي جان
اینا رو برای تو می نویسم ، برای توئی که می دونم روزي اين مطالب رو مي خوني شاید يه روز كه بزرگ شدي مثل این روزا نتونيم همدیگرو بغل کنیم و ببوسیم . شاید بعضي وقتا با تو بگو مگو کنم .شايد بعضي وقتا حرف همديگه رو نخونيم ، شايد يه روزايي از دست هم دلگير بشيم، شاید گاهی یادت بره اون روزایی رو که مثل یه عروسک تو دستاي من و ماماني به خواب می رفتی.
شاید ، شاید و هزاران شاید دیگر ...اما عزيز دلم باور کن هيچ وقت یادمون نمی ره این روزایی رو که با شنیدن صدای گریه ها و خنده هات از شوق به وجد می يايم وبه سمت تو دوان دوان میدويم . و یادمون نمي ره این شبایی رو که کنارتو سر بر بالین ميگذاريم و برات كتاب داستان ميخونيم و كلي بازي ديگه.
امير علي جان هيچ وقت يادمون نميره که ورود تو به زندگیمون طراوتی داد كه همه سختی های دنیا رو برامون آسون كرد و کاش تو هم از چشم هامون دوستی و محبت رو بخونی .و بدونی چقدر دوست داريم، همین .
آخرين روز از فصل بهار رو داريم سپري ميكنيم اين روزا واژه هاي جديد تري به كار ميبري كه هر كسي ميشنوه چند لحظه اي مبهوت ميمونه .ديروز كه ماماني به همراه عمه اينا رفته بودن خونه دختر عموش وقتي شماره مامانو گرفتم كه باهاش صحبت كنم زود گوشيو از دست من گرفتي و گفتي ماماني تو كجايي ، كي مياي، دلم برات تنگ شده ، عاشقتم و كلي با مامان صحبت كردي و آخرشم مثل هميشه با شيرين زبوني خاص هميشگيت گفتي ماماني كاري نداري خداحافظ.قربون تو پسر گلم برم كه انقدر بلبل زبوني. شبش كه باهم رفتيم خونه خاله ليلا و خاله آذر ازت پرسيد مامانت كجاست فوري گفتي رفته خونه دختر عموش ، رفته نينيشو ببينه . عاشق اين حاضر جوابيتم عسل من.

فردا اولين روز تابستونه و من مشتاقم و ميشمارم اين ثانيه هارو براي تكرار اين شيرين زبونيات ، هيچ وقت يادم نميره اولين باري كه واژه بابا رو بدون غلط تلفظ كردي و خودت ديدي كه چطور اشك شوق تو چشماي ماماني حلقه زد و چقدر خوشحال شد والان كه هزار ماشاالله كامل صحبت ميكني اونم بدون غلط وهيچ وقت دريغ نميكني تلفظ ماماني و بابايي رو و ما از شنيدن صداي قشنگ تو آروم ميشيم امير علي جان. پسر گلم،ای عزیز تر از جانم ما از داشتن تو خيلي خوشحاليم.
پسر رویاهای شیرینم ، امير علي جان
اینا رو گفتم ، چون بعضی چیزا مهمه . خیلی مهم و من نمی تونم بي تفاوت باشم و بگم مهم نيست! مهمه چون تو مهم هستی.می دونم كه سن و سالت کوچيکه، اما چه می شه کرد که ما هميشه نگران اتفاقهايي هستيم كه هنوزنيفتاده و باید گفت همه پدر و مادرا نگران بچه هاشونن كه آيندشون چي ميشه.
پسرم از همون وقتيي که متولد شدی و بابا بزرگ( حسن بابا ) توِ گوشت آروم ، اذان و اقامه رو زمزمه کرد ، برات شرح داد ، چطوري دلتنگ خدا بشی وزماني كه غمگيني چطورنگاهت رو به جاده لطف و احسان او بدوزی .واز همون وقت بود كه ياد گرفتي، وقتی بابايي و ماماني نماز ميخونن ، بشینی پيش ما و سجاده نمازو بازكني و مثل ما نماز بخوني و بگي الله اكبر من دارم نماز ميخونم . ديدي من نماز خوندم و ما هم تشويقت ميكنيم كه آفرين پسر خوب چه پسري ، چه عسلي.
امير علي جان ،
بدون که خداوند ، عاشق تر از همه تو رو دوست داره . هر روز صبح ، آفتاب را به تو هدیه می ده. هر بهار دامنی از گل برات می فرسته . اونه که پناه همه درمونده هاس . اونه که هروقت صداش کنی با جون و دل تو رو قبول ميكنه و اونه که شوق دستهای گرم تو رو که به سمتش برای طلب حاجت بلند شده رو به بالاترین پیشنهاد خریداره ، پس مراقب باش ارزون نفروشی آنچه رو که شاید تنها توشه تو باشه. اینها را برایت گفتم كه شايد روزي بدردت بخوره. از طرف بابايي


دل نوشته بابايي
