چشمان معصوم
یه روز غروب بود ؛ يه غروب فوق العاده و فراموش نشدنی روزی که برایاولین بار فهمیدم دارم مادر میشم خیلی حس خوبی بود وقتی که برای اولین بار تصویر تورو توی سونوگرافی دیدم رو تا آخر عمر از یاد نمیبرم ، باورم نمی شد... لوبیای کوچولویی که قلب داشت ، صدای ضربان قلبت قشنگترین صدای زندگیم شد ... بار دوم که با بابایی رفتیم سونوگرافی ، واسمون دست تکون دادی و حسابی خودتو تو دلمون جا کردی و اشک شوق تو چشم مامان و بابا انداختی ، ما رو عاشق خودت کردی 30 مهر بود که با یه لگد کوچولو برای اولین اعلام حضور کردی ؛ یادش بخیر از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد ، نمی دونستم خدایا این منم که دارم قدم به قدم به مادر بودن نزدیک میشم؟؟؟
و چقدر زود گذشت روزهای انتظار ؛ روز 12 بهمن ، یه روزی که معمولی شروع شد اما تو نذاشتی که معمولی تموم شه بالاخره روز 13 بهمن ساعت 17:30 دقيقه پاهای کوچولو تو گذاشتی تو دنیایی که حالا حالاها ازش هیچی نمیدونی ... لحظه ای که تو اتاق عمل دیدمت ، عظمت خدا رو با ذره ذره وجودم باور کردم وای خدای من چقدر بزرگی ... تمام درد زایمان رو فراموش كردم، خداي من یعنی من لیاقتشو دارم؟!؟!؟بدن کوچولو و گرمتو گذاشتن تو بغلم ... باور نکردنی بود باچشمهاي خوشگلت اطرافت رو نگاه ميكردي و قلب ماماني رو سرشار از عشق كردي امير علي جان.



چشمان معصوم
